العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

38

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

همين كه ملك الموت چشمش به او افتاد گفت السلام عليك يا حجة إله السلام عليك يا زين العابدين جواب داده به او گفت روح اين زن را برگردان او به زيارت ما آمده بود من از خدا خواسته‌ام كه سى سال ديگر زنده بماند و زندگى خوشى داشته باشد چون به زيارت ما آمده بود . ملك الموت گفت به ديده منت روح مرا بجسد برگرداند ، من با چشم ديدم ملك الموت دست آن آقا را بوسيد و رفت ، آن مرد دست زن خود را گرفت و خدمت زين العابدين آورد موقعى كه آقا با اصحاب خود نشسته بود ناگاه زن خود را بر زانوان امام انداخته ميبوسيد و ميگفت به خدا قسم اين آقا و مولاى من است ، همين آقا مرا با دعاى خودش زنده كرد آن زن و مرد بقيه عمر خود را در خدمت زين العابدين بسر بردند . برسى در مشارق الانوار مينويسد مردى بزين العابدين عرضكرد چه چيز ما را بر دشمنانمان امتياز ميدهد ، با اينكه ميان آنها از ما زيباتر هست امام فرمود مايلى امتياز خود را بر آنها مشاهده كنى عرضكرد آرى دست بر چشمش ماليده فرمود نگاه كن يك مرتبه آن مرد ناراحت شده عرضكرد مرا به حالت اولى برگردان من در مسجد غير خرس و ميمون و سگ چيزى نمىبينم دست بر صورتش ماليد به حالت اول برگشت . باب چهارم مستجاب شدن دعاى امام عليه السلام ثابت بنانى گفت من و گروهى از عباد بصره از قبيل ايوب سجستانى و صالح مرى و عتبه الغلام و حبيب فارسى و مالك بن دينار به حج رفتيم ، همين كه داخل مكه شديم ديديم مردم از نظر آب در مضيقه هستند و از شدت تشنگى ناراحتند چون باران كم باريده بود . مردم متوسل بما شدند و تقاضاى طلب باران نمودند رفتيم بجانب كعبه پس از طواف با تضرع و زارى از خدا درخواست باران نموديم ولى دعاى ما اجابت نشد ، در همين ميان جوانى كه اندوه ناراحتى غم در چهره‌اش آشكارا